August 10, 2010

سرما



امروز صبح که از خواب بیدار شدم حس عجیبی داشتم, - چند روزه که سرمای بدی خوردم, وسط مرداد ماه- سرمای عجیبی در تنم احساس کردم, شبیه سرمای دوران کودکیم. سرما در اون روستایی که کودکیهام رو زندگی کردم, با سرمای تهران بسیار فرق داشت. سرما در تمام تن و روح آدم نفوذ میکرد, سرمای اون روزها, یعنی برف, لباس گرم, دستکش نخی, قرمز شدن نوک دماغ و یخ زدن گوش, یعنی بخاری نفتی داغ مدرسه, یعنی چند بار زمین خوردن, یعنی زمین یخ زده, یعنی سوپ گرم مادر, یعنی میشه امروز مدرسه تعطیل باشه؟, یعنی سالها پیش, سالهای گم شده, سالهای بغض کودکانه, یعنی کاش منم از اون کاپشنها داشتم.
امروز صبح, یک لحظه با تمام وجود اون سرما رو احساس کردم, وسط مرداد ماه. آرزو کردم کاش سوپ گرم مادر را, کاش نگرانیها و توصیه هایش را در روز سرد زمستان, کاش صورت سرد و ساکت پدر را و سر در گریبان بردنش را که امروز چگونه میشود لقمه ای نان جست, و خوشحالی بی انتهای پسرکی که اوج خوشبختی را احساس میکرد وقتی به پدر نگاه میکرد و می‏دانست که امروز او درخانه خواهد ماند.

July 17, 2010

وصال


خيلي غصه داشتم بايد مي‌رفتم پيش استادم و هنوز كارامو جمع و جور نكرده بودم به نرم‌افزارم دسترسي نداشتم، لپ تاپم دچار مشكل شده بود و سپهر تمام روز باهاش ور رفته بود وديگه حوصله‌اشو نداشت، چيزي نمي‌گفتم وسعي مي‌كردم كاري كنم، توي انبوهي از كاراي نيمه‌كاره و تصميمهاي تكه‌پاره غوطه مي‌خوردم، مدام به فردا فكر مي‌كردم و اينكه بايد به استادم چي بگم، به چه بهونه‌اي براي بار دوم روز قرارمون رو عوض كنم، ظاهرا آروم بودم وسعي مي‌كردم غر نزنم ولي خودم رو مي‌ديدم كه آشفته‌ام... كتاب حج دكتر شريعتي رو كه شب قبل كنار وسائلم گذاشته بودم برداشتم و ورق زدم،
" گر چه وصالش نه به كوشش دهند آن قدر اي دل كه تواني ، بكوش
تلاش كن! اي تكيه كرده به عشق، سعي كن! ايمان محض، توكل مطلق!
....از صفا به مروه،
رفتن و بازگشتن، هفت‌بار،‌ تكرار، اما طاق،‌ نه جفت، تا سعي در صفا پايان نگيرد، به همان جا نرسي كه از آن حركت كردي،
آغاز از "صفا" ، از دوست داشتن پاك ديگران و انجام تا "مروه"، تا نهايت انسانيت و مروت
و یافتن آب، به عشق، نه به سعی، اما پس از سعی"
استاد مي‌گه تلاش كنيم، برنامه‌ريزي كنيم و باز هم تلاش كنيم ولي هدف نداشته باشيم، به هدف فكر نكنيم، مجذوب هدف نشيم، مجذوب پيروزي نشيم.
بي هيچ دليل و مقصدي عشق بورز، به همه چيز و همه كس عشق بورز، و بگذار همه چيز از تو عبور كنه، درد، لذت، شكست، پيروزي، مهرباني، خشم، نااميدي و تو فقط شاهد باش و خوب ببين.
احساس خيلي خوبي داشتم ، آروم بودم، دوست داشتم بشينم و مطالعه كنم، دوست داشتم به برگه‌هايي كه تمام اطرافمو گرفته بود سرو سامون بدم. يه نفس عميق كشيدم و بعد از مرتب كردن اطرافم به برنامه‌ريز‌ي‌هام يه نيگا كردم و ترجمه‌ مقاله‌اي مربوط به پروژه‌ام رو شروع كردم، انرژي مثبت من همه فضا رو پر كرده بود بي‌اونكه تغييري در شرايط بيروني رخ داده باشه بي‌اونكه مشكل لپ‌تاپ حل شده باشه ديدم سپهرم داره با لبخند به من نگاه مي‌كنه، انگار مي‌ديد كه من ناگهان با خودم به صلح رسيدم ، مي‌ديد قايقي بودم كه ساعت‌ها پشت تخته سنگي گير كرده و حالا رها شده بود ، مي‌ديد كه ديگه امواج خروشان رودخونه با من برخورد نمي‌كنه، مي‌ديد كه رها هستم و زندگي مثل آب رواني در من جريان پيدا كرده و من با چشمهاي خودم ديدم كه چقدر راحت مي‌شه در ساده‌ترين لحظات زندگي احساس خوشبختي كرد...

June 30, 2010

شاعری, عاشقی


یه فایل که از زیر خروارها فولدر در هم و برهم قدیمی پیدا می کنم, ما را می برد تا سالها پیش. آن زمان که در هوای داغ جنوب, ما هم کله های داغ و سر پرشور داشتیم.
هیچت از ما یاد می آید؟ نه خیر
نا باورانه نگاه می‏کنیم و می‏گوییم یعنی این ماییم؟ یه شب شعر از شبهای شرجی جنوب. آن وقتها که در حسرت لحظه‏ای, نگاهی و یا اتفاقی بودیم. شاید...
با نگاهی, نامه‏ای, شاید...؟ نه خیر
یکی از اون شبهای بیخوابی بود. آخرای دانشگاه. به جز دغدغه امتحان و پروژه و فارغ التحصیلی و آینده و هزار فکر و خیال دیگه...
هیچ میدانی که هر شب چشم من
لحظه‏ای بر هم نمی آید؟ نه خیر
این روزای آخر, همیشه دنبال بهانه ای, کلکی بودم. شاید برای آخرین بار, نگاهمان در هم تلاقی کند. شاید جرات کنم... شاید راهی پیدا شود...
با خودم گویم که مهمانش شوم
در به رویم وای بگشاید؟ نه خیر
با پیرهن آستین کوتاه, موهایی که با زحمت بسیار صاف شده اند, پشت تریبون سعی میکنم توضیح دهم که فلان حکایت سعدی الهام بخش این شعر من بوده و اینکه شعر را در جواب نمیدانم فلانی گفته ام و ...
راستی این را بگو, آیا به من
شاعری و شعر می آید؟ ...
در میان جمعیت به دنبال یک جفت چشم آشنا می‏گردم که می‏گوید
...نه خیر


May 31, 2010

حصار دلنشين


-->

روبروي پنجره محل كارم يه حوض خاكي خيلي بزرگ هست كه متعلق به سازمان آبه كنار اون توي خيابون فرعي يه عالمه درخت بلند سپیدار هست، روزي دو سه بار ياد اين درختها مي‌افتم و با لبخند نگاهشون مي‌كنم، اين بهترين خاطره اي كه تو محيط كارم دارم چون منو ياد روزي مي‌اندازه كه اولين روز بعد از مديتشنم بود و خيلي حس تازگي ميكردم، اتاقمو تازه عوض كرده بودم و منظره‌اي كه داشتم مي‌ديدم دقيقا همون منظره‌اي بود كه كسي مي‌ديدش كه منو به "حضور" معرفي كرد. کسی که اوايل، رابطه آنچنان صميمي نداشتيم ولي در اين لحظه یکی از باارزشترين دوستامه...
عصرگاه دلگيري است ولي درختهاي خيابان روبرويي حصار دلنشيني گرد حوض خاكي ساخته‌اند، كوهها در سايه ابرها به رنگ تيره درآمده‌اند و درختها از تابش افقي آفتاب ساعتي قبل از غروب مي‌درخشند، اين تضاد زيبا گويي سايه روشن دروني مرا به نمايش مي‌گذارد، به آذرماه سال گذشته برمي‌گردم و اولين روز، با نگاه تازه‌ام به زندگي،‌ آن روز هر چند روز ساده و تكراريي بود ولي در من چيزي عوض شده بود، در نزديكي خود چيزي حس مي‌كردم كه هميشه بود ولي من هرگز نديده بودمش. چيزي كه قبلا بود و نمي‌دانستم و از زماني كه حسش كردم به همه چيز لبخند مي‌زنم، او نيز هر روز زنده‌تر از ديروز به من لبخند مي‌زند. هر زمان كه فراموشش مي‌كنم اشك را بر چشمانم جاري مي‌كند و دوباره مرا به جايي كه تعلق دارم باز مي‌گرداند...

May 26, 2010

من مهربان نبودم!

در همه روزها و ساعات خوشي كه برايم ساختي من با تو مهربان بودم.

در همه سختي‌ها يي كه با هم پشت سر گذاشتيم ، در آن لحظات سخت و سردر گمي با تو مهربان بودم.

همواره و همه جا مشتاقانه نگاهم در پي تو بود، عاشقانه دوستت داشتم و مهربان بودم.

هميشه برايم اهميت داشتي و داري ولي راستي چرا آن مهرباني ‌ها جلوه‌اي نداشت؟

غم پنهاني هميشه در نگاه آرام و مهربانت موج مي‌زد، نگاهي سرشار از نوعي محبت به كسي كه تلاش مي‌كند ولي موفق نمي‌شود به اندازه كافي خوشحالت كند.

شايد به اندازه كافي مهربان نبودم، شايد به اندازه كافي توجه نمي‌كردم، شايد آنگونه كه بايد در كنار تو و براي تو نبودم.

مي‌دانم بارها گفته‌اي كه بيش از اندازه براي كارم اهميت قائلم و بيش از حد لازم براي آن انرژي صرف مي‌كنم ولي در كنار اين حرف‌ها محبتم را نيز تصديق كرده‌اي.

هرگز نگفتي و هرگز نفهميدم راز آن نگاههاي آرام و منتظر چه بود؟...

روزي از سر اتفاقاتي كه زنجيره‌وار در پي هم آمدند خودم را ديدم از نگاه تو، گويي در نگاه تو نشستم و خودم را ديدم، من مهرباني و خشم خود و نق زدنهايم را ديدم، من ديدم كه با تو مهربانم ولي با خودم مهربان نيستم، ديدم كه بازتاب نامهرباني‌ها با خودم، چقدر تو را غمگين مي‌كند، من خودم را و فقدان عشق به خودم را ديدم... من مهربان نبودم. مرا ببخش در همه ثانيه‌ها و دقايقي كه فراموش مي‌كنم با تو و با خودم مهربان باشم. مي‌‌دانم روزي كه با خودم به صلح برسم، جهانيان با من در صلح خواهند بود. دوست دارم كه از همين لحظه با خودم مهربان باشم. با هزاران عشق براي تو كه شاهد نوشته شدن حكايت اين مهرباني هستي.

May 15, 2010

آيا مي‌توان واقعي هم بود؟

تاريخ مصاحبه ها عوض شده و همه برنامه‌ريزيهاي ما به هم ريخته، دوره مهمي داشتم كه با تاريخ جديد مصاحبه تلاقي پيدا ميكنه سعي ميكنم بيخيال باشم و به قول سپهر عزيزم به چيزهاي خوب فكر كنم... در اين آشفتگي تغيير برنامه‌ها و كارهاي زيادي كه قرار بود امروز شروع كنم دفتر يادداشتهاي سال 84 را باز ميكنم، همه يادداشتهايم سرشار از تصميم و انتخاب هاي مشكل زندگي است، انتخاب محل كار، انتخاب همسر و براي گريز از همه تصميمهاي سخت بارها به گذشته رجوع كرده‌ام.

جايي نوشته‌ام :" شايد روزي بي‌آنكه كسي از پيش خبرم كند واقعي مي‌شدم، واقعي مي‌شدم بي‌آنكه كسي خبرم كند، نمي‌دانم آن روز خوشحال خواهم بود يا غمگين، ولي مي‌دانم كه آن روز بي ‌درخواست من فرا مي‌رسد." و اكنون مي‌ديدم كه هنوز بعد از گذشت سالها آن اتفاق نيفتاده و گويي هنوز واقعي نشده‌ام،‌ هنوز در روياهاي كوچك بزرگ لحظه‌هاي خود غرقم و اجتماع را از ديد آدم بزرگ‌ها نمي‌بينم. به يادداشت روز بعد كه خطاب به برادر همزادم است نگاه ميكنم، باز هم از واقعي بودن گفته‌ام: "توهميشه راست مي‌گويي وقتي آدم نتواند به خاطر آن چيزي كه دوست دارد زندگي كند ديگر مهم نيست كه چگونه زندگي كند، قانونمند باشد يا بي‌بند وبار، مهربان باشد يا بداخلاق...(اين حرفهاي برادرم بعد از شكست عشقي است)" و در ادامه خطاب به او گفته‌ام : " اگر اين حرف‌ها رو به تو مي‌زنم به خاطر تنها تكه واقعي زندگي‌مان است به خاطر مامان"

و سوال اين است كدام قسمت از زندگي ما واقعي است، كدام قسمت را براي خاطر خودش زندگي ميكنيم، تقريبا هيچ؟ همه آنچه كه انجام مي‌دهيم براي تمام شدن آن مرحله و عبور از آن طراحي شده و مشخص نيست كه كدام مرحله مربوط به هيچ چيز نيست و تنها براي خاطر خودش خلق شده. پروژه‌ام رو انجام مي‌دهم تا تمام شود تا از مدركم براي كار بهتري استفاده كنم چند ماه خودم و خانواده‌ام را زجر مي‌دهم تا در آينده شايد از آن براي چيزي كه نمي‌دانم چيست استفاده كنم. كارهاي بي‌سروته شركت را انجام ميدهم چون مي‌دانم بالاخره حتي اگر مهاجرت نكنم كارم را عوض مي‌كنم، كلاس زبان مي‌روم تا بعدا جايي استفاده كنم، ورزش ميكنم كه سالم باشم و چقدر بيهوده است كه همه برنامه‌هايم نقطه آويزي در آينده دارند، و انگيزه‌هاي كوري در شكست‌هاي گذشته و هيچ چيز آنها در زمان حال مفهومي نمي‌يابند... و در انتها اين نويد را به ‌خود مي‌دهم كه من در جايي رشد كرده‌ام كه نياموخته‌ام بايد از زندگي لذت برد.

ولي اين بار براي خاطر خدا تصميم ميگيرم كه با يك كار دوست نداشتني با عشق برخورد كنم، فكر كن يعني ميشه پروژه‌ام را براي خاطر خودش انجام دهم و از خودش لذت ببرم نه عواقب نامعلومش، سعي ميكنم و در همين لحظه كارم رو شروع مي‌كنم. به اميد پستهاي اميدوار كننده از طرف من.

April 28, 2010

برنامه ها وعملكرد-1



وقتي خوب به روند زندگيم نيگا مي‌كنم مي‌بينم كه چقدر از زندگي پراسترس لذت مي‌برم، يا اينكه بهتره بگم روزهايي كه هيچ كاري براي تحويل دادن ندارم حسابي كلافه مي‌شم و برعكس روزايي كه سرم شلوغه با اينكه عصبي‌ام و آشفته ولي ته دلم احساس خوبي دارم ، شايد يه جور حس مازوخيستي باشه ولي واقعا اينجوريه و من كسان ديگري رو هم ديدم كه اين جوري هستن و دقيقا دركشون كردم ولي از اينكه حسشون برام قابل درك بوده خوشحال نشدم چون كلا اينجوري بودن دردناكه. كاراي ثابتي كه در طول روزها و هفته‌ها انجام مي‌دم رو مرور مي‌كنم:

چك ايميل: روزي نيم ساعت الي 45 دقيقه
وبگردي: روزي نيم ساعت الي 45 دقيقه
ايروبيك :هفته‌اي دو ساعت
شنا: ماهي دو بار
پياده‌روي: دو بار در هفته صبح ها
مطالعه زبان انگليسي: هفته‌اي 3 ساعت
مطالعه داستان و رمان: در زمانهاي انتظار مطب، ترافيك، بانك، ... و قبل از خواب
موسيقي: هيچي، در حد شش و هشت
سينما: ماهي يك بار
كوه: به طور ميانگين دو ماه يك بار
مطالعه براي پروژه دانشگاه: استرس مي‌گيرم بهش فكر كنم
برنامه‌ريزي: هفته‌اي دو ساعت
ميزان عمل به برنامه‌ها: 40 درصد
صحبت تلفني با مامان و دوستان: شبانه يك ساعت
صحبت غير كاري با همكاران: به طور ميانگين هفته‌اي يك ساعت
آشپزي: آخر هفته‌ها كلا چهار وعده در هفته
مهماني رفتن: ماهي يك بار
تماشاي تلويزيون ملي: هيچي
تماشاي برنامه‌هاي ماهواره: روزي نيم ساعت
تماشاي فيلم يا سريالهاي خارجي : يك بار در هفته
بقيه‌اش رو بعدا مينويسم

April 19, 2010

يك تجربه گر واقعي؟

اين روزها كه هم اوضاع كارم در اداره و هم وضع درس و سمينار دانشگاهم حسابي در هم بر هم شده، تنها موضوعي كه مرا در رويا فرو مي‌برد مطالب وبلاگ حميد و آرش است، به اين فكر ميكنم كه من بعد از مهاجرت چگونه خواهم بود؟ و بعد به انبوه نوشته‌ها،‌ خاطرات و داستان‌هاي كوتاهم فكر مي‌كنم كه هرگز به آنها سر و سامان ندادم و همين وبلاگ را دو سال طول كشيد تا شروع كردم آن هم با تشويق همسرم و تازه خيلي دير به دير به‌روزش مي‌كنم.
بگذريم امروز سوال جالبي را مطرح مي‌كنم. چند ماه پيش داشتم متني را مي‌خواندم كه چند سال قبلترش خودم نوشته بودم ... حس ناشناخته‌اي بود گويي اون مطلب را نوشته بودم تا وقتي چند سال بعد خوندمش تازه بفهممش. خيلي خوب يادمه كه زماني كه اون متن رو مي‌نوشتم با يكي از دوستانم تو دانشگاه بحثم شده بود، ولي مطالبي كه داشتم مي‌فهميدم هيچ ارتباطي به اون اتفاق نداشت. اون اتفاق دست‌نخورده باقي مونده بود، يعني اين من بودم كه تغيير كرده بودم؟ مهمتر از اون چرا بعد از چند سال، مفهومي رو كه از طريق ذهن من روي كاغذ اومده بود درك مي‌كردم؟ يعني اينكه من فقط انتقال دهنده واژه‌ها بر كاغذ بودم، و نه يك تجربه گر واقعي؟ جويس كارول اوتس ميگه :" وقتي كه احساس بدبختي مي‌كنيد بنويسيد،‌ وقتي كه در آستانه فروپاشي ذهني قرار داريد بنويسيد...كسي چه مي‌داند چه چيزي از اعماق به سطح آب خواهد آمد؟..." و براي من آنچه بايد، چند سال بعد به سطح آمده بود، ‌اين برداشتي بود كه من از اين صحبت جويس كارول داشتم.
و همين يك ماه پيش كه با شيوا (دوستم) صحبت مي‌كردم قبل از اينكه من از موضوع بالا حرفي بزنم شروع به صحبت درباره تجربه مشابهش كرد و من بيش از پيش به اين موضوع ايمان پيدا كردم.
آيا شما هم تجربه مشابهي داشتين؟